ايراني مي رزمد، استبداد مي لرزد...!
شب گذشته براي نخستين بار به پشت بام رفته و نداي الله اكبر سر داديم. باتوجه به محل سكونت ما و بافت سنتي منطقه، همراهي تعدادي از همسايگانمان در اين حركت اعتراضي تا حدودي برايمان تعجب آور و البته اميد بخش بود. با گفتن دومين الله اكبر ناگهان از دوردست پاسخي نيز شنيده شد كه تا آخرين مرتبه كه ما فرياد مي زديم تكرار شد. از نكات جالب توجه، فردي بود كه بر پشت بام خانه خود، ما را نظاره مي كرد او كسي نبود جز يكي از نيروهاي متعصب دولتي كه احتمال انصار حزب الله بودنش بسيار زياد است. بعد از اتمام ضيافت اعتراض، به واحد خودمان برگشتيم كه همسايه كناري خبر داد كه فرد مذكور، مدير ساختمان را تهديد كرده است كه نبايد از ساختمان شما اين سر و صدا –صداي الله اكبر - در آيد. البته استناد آقاي متعصب بسيار جالب تر از اعتراض ايشان است. ايشان به مدير ساختمان تذكر داده اند كه «ما در اين كوچه چندين هيئت مذهبي داريم و نبايد اين اتفاقات در اين كوچه رخ دهد...!» عجب!
بسيج ديگر مدرسه عشق نيست!!!
گفتمان غالب گروههایی که نام بسیج را یدک می کشند، اعم از بسیج دانشجویی، بسیج اصناف و .... گفتمانی برخاسته از جایگاه قدرت، تسلط و انحصارگرایی است. گفتمانی که در دنیای امروز رفته رفته فراموش می شود و جای خود را به فرهنگ تساهل و تسامح می دهد. با روی کارآمدن بسیج در سالهای ابتدایی پس از انقلاب و دراختیار گرفتن بسیاری از مسئولیتهای مهم و حیاتی در آن زمان، به ذهن کمتر کسی می رسید که بسیج و بسیجی پس از 30 سال به نهاد دور افتاده از عموم جامعه وطرد شده از سوی شهروندان بدل شود.

افراط گرایی سیاسی، سبک یا ایدئولوژی...؟!


سالن انتظار به شدت خلوت بود و فقط من بودم که روی صندلیهای داخل سالن نشسته بودم به همین دلیل زیر ذره بین بودم و هرکسی که رد می شد با نگاه خود مرا تحت نظر قرار می داد. حتی چند نفری هم از من با لحن خاصی علت حضورم را جویا شدند و من هم پاسخ دادم که گفتند اینجا بنشینم تا نوبت من شود. بالاخره نوبت من شد و وارد اطاقی به نام «دایره اطلاعات» شدم. فردی که پشت میز نشسته بود با لباس شخصی بود و از من خواست تا جعبه گوشی را به او بدهم، اما من نمی دانستم که لازم است به همین دلیل گفت که به همراه جعبه گوشی روز آینده به «دایره عملیات» مراجعه کنم. دایره عملیات در حیاط سازمان قرار داشت.
داستان یک میهن پرست بد شانس
من ایستاده ام، تو هم با من باش!

بخش یکم
5 ماهی می شود که وبلاگم را به روز نکرده ام. شاید تصور اینکه 5 ماه این وبلاگ را از یاد برده بودم برای خودم هم باور ناکردنی باشد. شاید بهتر باشد داستان این چند ماه دوری از فضای نوشتن را برایتان شرح دهم. وعده ما 10 اردیبهشت، مصادف با روز ملی خلیج فارس (همیشه) مقابل سفارت امارات بود. برنامه ریزی کردم که بتوانم ساعت 11 مقابل سفارت حاضر باشم و دقیقا همان ساعت به خیابان ظفر رسیدم. جو حاکم به شدت امنیتی و نظامی بود، به طوریکه مامورین لباس شخصی با شمایلی کاملا مشخص (صورتی برافروخته و مضطرب) مشغول رفت و آمد در حوالی خیابان ظفر و ولیعصر بودند. داخل خیابان ظفر به شدت شلوغ بود و فضای خیابان پر شده بود از سرودها و شعارهای ملی- میهنی. من هم به صف اول پیوستم و یکصدا شروع به خواندن ورجاوند سرود «ای ایران» کردم.... هنوز بخش نخست سرود به اتمام نرسیده بود که یکی از مامورین لباس شخصی با حمله به من و دوستم، پارچه نوشته ای که در دست داشتیم را ربود. برای اینکه جو بیشتر به هم نریزد، به مقاومت نپرداختم. اما بخش دوم سرود را تازه آغاز کرده بودیم که یکی دیگر از مامورین لباس شخصی گوشی موبایلی که در دست داشتم را از من ربود. تعریف ضیافت مفصلی که دوستان ارتشی ما برایمان ترتیب دادند و در خیابان ولیعصر حد فاصل ظفر تا ونک به پذیرایی از ما پرداختند بماند برای تاریخ ولی دوست دارم به بحث بازپس گیری گوشی موبایلم از نیروهای لباس شخصی بپردازم.

در 22 خرداد سال 1384، از دل جمعي که به تدريج «جمع هم انديشي فعالان جنبش زنان» نام گرفت و طي دو سال بسياري از گروه هاي زنان را گرد هم آورد تا حول «مطالباتي مشترک» فعاليت کنند، تجمعي گسترده در مقابل دانشگاه تهران شکل گرفت. در آن روز جمع زنان ايراني از گروه هاي مختلف فکري گرد هم آمدند تا اعتراض خود را نسبت به تبعيض در قوانين کشور و به ويژه «قانون مادر» کشور يعني « قانون اساسي » اعلام دارند. اين تجمع که با پيوستن افراد و گروه هاي متفاوتي از زنان در شهرهاي مختلف کشور نيز همراه شد، نقطه عطفي را در تاريخ جنبش معاصر زنان رقم زد.
فراخوان دعوت به حمایت از فرهاد حاجی میرزایی
برای نجات جان فرهاد از مرگ متحد شویم
فرهاد حاجی میزرائی یکی از فعالان حقوق بشر و عضو " کمیته علیه اعدام و سنگسار بختیار و ژیلا ایزدی " در شهر سنندج و مریوان بود . فرهاد در تاریخ 23 دیماه 86 توسط نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی بازداشت و تا هم اکنون تحت شکنجه و در زندان بسر می برد . فرهاد حاجی میرزایی تا کنون برای چندین مورد بازجوی و شکنجه شده است . نیروهای امنیتی ایشان را برای گرفتن اطلاعات وشکنجه از کردستان راهی بند 209 زندان اوین کرده اند . نیروهای وزارت اطلاعات در کردستان با طرح اتهامات بی اساس مانند اتهام اقدام علیه امنیت ملی فعالان مدنی وسیاسی را بازداشت ، شکنجه ومحکوم میکنند . یکی از اتهامات وارده بر فرهاد حاجی میرزایی اقدام علیه امنیت ملی و فعالیت به نفع مخالفین نظام اعلام شده است . دادگاه انقلاب و اداره اطلاعات درطول مدت زمان بازداشت وی از ملاقات فرهاد با خانواده اش ممانعت کرده اند . پدر فرهاد حاجی میرزایی برای چند بار بازداشت وبازجویی و تهدید شده است. اعضای خانواده اش از طرف ستاد خبری اداره اطلاعات تهدید و احضار شده اند . فرهاد حاجی میرزایی از گرفتن وکیل برای دفاع از خود تا بحال محروم بوده است و مسولین قضایی و امنیتی از وضعیت پرونده اش اظهار بی اطلاعی می کنند . طبق خبرهای دریافتی از زندانیانی که هنگام بازجویی و درسلولهای همجوار سلول انفرادی ایشان بوده اند فرهاد بشدت تحت شکنجه و بازجویی است . نیروهای امنیتی برای اعتراف گرفتن از فرهاد ایشان را با شوک الکتریکی ، آویزان کردن بصورت واژگونه با کتف بسته برای چندین ساعت وضرب وشتم شکنجه کرده اند . دست وکتف فرهاد براثر شکنجه شکسته است ، براثر شلاق و خونریزی از ناحیه پاها به شدت آسیب دیده است . بازجوهای اداره اطلاعات برای درهم شکستن روحیه اش ایشان را تحقیر و مورد توهین قرار داده اند . فرهاد گفته است که برایش پرونده سازی کرده اند و اتهاماتی را که به ایشان داده اند بی ربط است . نگرانی از وضعیت وخیم این زندانی شکنجه شده برای فعالان مدنی روز بروز بیشتر میشود . برای اطلاع رسانی و جلب حمایت نهادهای مدافع حقوق بشر وافکار عمومی" کمپین تلاش برای نجات جان فرهاد حاجی میرزایی " تشکیل شده است . از همه انسانهای آزاده، نهادهای بین المللی ومدافع حقوق بشر ، احزاب و سازمانهای سیاسی ، شخصیتها وفعالین مدنی استدعا می شود عاجلانه برای نجات جان این انسان دربند بکوشند .
حمایت های خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید