داستان یک میهن پرست بد شانس

من ایستاده ام، تو هم با من باش!
5 ماهی می شود که وبلاگم را به روز نکرده ام. شاید تصور اینکه 5 ماه این وبلاگ را از یاد برده بودم برای خودم هم باور ناکردنی باشد. شاید بهتر باشد داستان این چند ماه دوری از فضای نوشتن را برایتان شرح دهم.
وعده ما 10 اردیبهشت، مصادف با روز ملی خلیج فارس (همیشه) مقابل سفارت امارات بود. برنامه ریزی کردم که بتوانم ساعت 11 مقابل سفارت حاضر باشم و دقیقا همان ساعت به خیابان ظفر رسیدم. جو حاکم به شدت امنیتی و نظامی بود، به طوریکه مامورین لباس شخصی با شمایلی کاملا مشخص (صورتی برافروخته و مضطرب) مشغول رفت و آمد در حوالی خیابان ظفر و ولیعصر بودند. داخل خیابان ظفر به شدت شلوغ بود و فضای خیابان پر شده بود از سرودها و شعارهای ملی- میهنی. من هم به صف اول پیوستم و یکصدا شروع به خواندن ورجاوند سرود «ای ایران» کردم.... هنوز بخش نخست سرود به اتمام نرسیده بود که یکی از مامورین لباس شخصی با حمله به من و دوستم، پارچه نوشته ای که در دست داشتیم را ربود. برای اینکه جو بیشتر به هم نریزد، به مقاومت نپرداختم. اما بخش دوم سرود را تازه آغاز کرده بودیم که یکی دیگر از مامورین لباس شخصی گوشی موبایلی که در دست داشتم را از من ربود. تعریف ضیافت مفصلی که دوستان ارتشی ما برایمان ترتیب دادند و در خیابان ولیعصر حد فاصل ظفر تا ونک به پذیرایی از ما پرداختند بماند برای تاریخ ولی دوست دارم به بحث بازپس گیری گوشی موبایلم از نیروهای لباس شخصی بپردازم.
1هفته بعد، میدان نیلوفر، پایگاه پلیس امنیت عمومی
با پرس و جو از دوستانی که دستی به آتش داشتند دریافتم که می توانم برای بازپس گیری تلفن همراهم به پلیس امنیت در میدان نیلوفر مراجعه کنم. حدود 1 هفته پس از ماجرا بود که به آنجا مراجعه کردم. فردی که مامور گوشیهای توقیف شده در مقابل سفارت بود، آنروز حضور نداشت به همین دلیل به من گفتند که فردا مراجعه کنم. با توجه به اینکه موضوع برایم حساس بود، روز بعد اول وقت به آنجا مراجعه کردم اما بازهم ترتیب اثر داده نشد. با مراجعه ای که برای پنجمین بار صورت دادم، موفق شدم مامور مربوطه را زیارت کنم اما ایشان فرمودند که گوشی شما در بین گوشیهای اینجا نیست و برای تحقیقات به پایگاه فرماندهی پلیس امنیت، واقع در میدان سپاه فرستاده شده است.
3هفته بعد، میدان سپاه، پایگاه فرماندهی پلیس امنیت
از قبل دریافته بودم که مسئله حساس تر از این است که به راحتی گوشی توقیف شده ام را پس بگیرم. به همین دلیل حدود 2 هفته ای گذشت تا بتوانم شرایط حضور را به دست بیاورم. فشار خانواده و تفکراتی که از قبل در ذهن داشتم شرایط خاصی را برایم به وجود آورده بود. ضمن اینکه امتحانات پایان ترم هم نزدیک بود و نیاز به تمرکز بالایی برای برون رفت از این شرایط پیچیده داشتم.
ساعت 9 صبح بود که برای بار نخست به پلیس امنیت مراجعه کردم. در بدو ورود توسط مامورینی که مقابل در ایستاده بودند به طور کامل وارسی بدنی شدم. باید به طبقه پنجم مراجعه می کردم... از پله ها که بالا می رفتم متوجه شدم هر طبقه مخصوص به کار یک نهاد خاص می باشد. طبقه اول برای اتباع خارجی نظیر توریستها، خبرنگاران و... بود. طبقه دوم که شلوغ ترین و پر سرو صدا ترین طبقه بود مخصوص «اماکن» بود. در این طبقه همه جور آدمی با همه جور پوششی مشاهده میشد. از جوان بسیار فشن گرفته تا پیرمردی که کت و شلوار به تن کرده و کروات هم زده بود. طبقات دیگر هم یادم نمی آید ولی طبقه پنجم مخصوص پیگیریها و بررسی های ویژه بود. اطاقهایی که در این طبقه وجود داشتند زیر مجموعه ی «معاونت اطلاعات» فعالیت می کردند. فضای این طبقه کاملا از طبقات دیگر متفاوت بود... به هیچوجه نمیتوانستم افرادی که بعنوان ارباب رجوع و افرادی که بعنوان مسئول در آنجا رفت و آمد می کردند را از هم تشخیص بدهم. همه ی کارمندان با لباسهای شخصی و چهره های درهمی رفت و آمد می کردند. حتی عده ای از آنها با صندل و تی شرت آستین کوتاه تردد می کردند، اولین کلمه ای که در آن لحظات به ذهنم خطور کرد کلمه ی «ساواک یا همان سازمان اطلاعات و امنیت کشور» بود. آدمهایی که بعنوان ساواکی در ذهنم نقش می بستند دقیقا شبیه همانهایی بودند که در پلیس امنیت حال حاضر می دیدم. یکی از دوستانم خیلی سال پیش می گفت که تاریخ تسلسلی است و همه چیز تکرار شدنی است و من در همان لحظه بود که به این حرف ایمان واقعی آوردم.
ادامه دارد