تبليغاتX
پاسداران فرهنگ ایران - من ایستاده ام تو هم با من باش...! ( قسمت دوم)

داستان یک میهن پرست بد شانس

من ایستاده ام، تو هم با من باش!
 
بخش دوم
 
سالن انتظار به شدت خلوت بود و فقط من بودم که روی صندلیهای داخل سالن نشسته بودم به همین دلیل زیر ذره بین بودم و هرکسی که رد می شد با نگاه خود مرا تحت نظر قرار می داد. حتی چند نفری هم از من با لحن خاصی علت حضورم را جویا شدند و من هم پاسخ دادم که گفتند اینجا بنشینم تا نوبت من شود. بالاخره نوبت من شد و وارد اطاقی به نام «دایره اطلاعات» شدم. فردی که پشت میز نشسته بود با لباس شخصی بود و از من خواست تا جعبه گوشی را به او بدهم، اما من نمی دانستم که لازم است به همین دلیل گفت که به همراه جعبه گوشی روز آینده به «دایره عملیات» مراجعه کنم. دایره عملیات در حیاط سازمان قرار داشت.
با حالتی سردرگم راه منزل را درپیش گرفتم. فضای امنیتی خاصی که امروز تجربه کردم تاثیرات خاصی بر من گذاشته بود. به هرحال با افرادی سر و کار داشتم که بسیاری از مبارزین و فعالین سیاسی را اذیت کرده بودند و این امکان بسیار وجود داشت که قصد آزار و اذیت من هم داشته باشند.
روز بعد به همراه جعبه گوشی به پلیس امنیت و دایره عملیات واقع در حیاط سازمان مراجعه کردم. وارد اطاق که شدم با چند میز اداری رو به رو شدم که پشت هرکدام یک فرد با لباس شخصی و ظاهری کاملا عادی ولی جدی نشسته بود. با مشاهده من یکی از آنها از من پرسید که چه کاری آنجا دارم و من پاسخ دادم به دنبال گوشی موبایل آمده ام. با شنیدن این جمله یکی از آنها با حالت خاصی از من خواست که روی صندلی و مقابل او بنشینم، من هم بلافاصله همین کار را انجام دادم. مثل اینکه جلسه بازجویی آغاز شده بود... چه ضیافتی! پرسشهایی که «جناب سروان آلف- ر» از من می کرد نشان از زرنگی ایشان داشت، اما من سعی می کردم با خیال آسوده و با اعتماد به نفس خاصی پاسخ بدهم.
حتما برایتان جالب است که در حال حاضر مشغول گوش دادن به ترانه ی «دوباره می سازمت وطن!» هستم و چه حماسی است یادکردن از میهن در حضور اجنبیان و خود فروختگان نیروی انتظامی ایران زمین که وحشیانه نوجوانان و جوانان این دیار را به باد کتک گرفته بودند.
سوالهایی که از من می پرسید پیرامون ارتباطاتم با گروههای ملی و سلطنت طلب بود که من هرگونه ارتباطی را نفی می کردم ولی اصرار داشتند که من اعتراف کنم که با یکی از این گروهها ارتباط دارم.
من برای اینکه به تلفن همراه نیاز داشتم سیم کارت خود را سوزانده بودم و سیم کارت جدیدی که گرفته بودم را داخل گوشی برادرم انداختم و از آن استفاده می کردم. هنگام ورود به سازمان گوشی را تحویل نگهبانی دادم و رسید آنرا دریافت کردم، متاسفانه حین بازجویی مامور محترم متوجه رسید گوشی موبایل در دستان من شد و با گرفتن رسید از من به دنبال گوشی برادرم به سمت نگهبانی راه افتاد و پس از چند لحظه بازگشت. با وارسی گوشی برادرم به مواردی مشکوک شد و متاسفانه گوشی دوم هم ضمیمه پرونده شد!!!

با تکمیل شدن پونده و ضمیمه کردن گوشی دوم آنرا داخل پاکت گذاشت و آماده ارسال به محلی دیگر کرد.


ارسال پرونده به دادسرای انقلاب


با اتمام بازجویی و تکمیل کردن پرونده جناب سروان الف- ر دستور داد تا در مقابل درب سازمان منتظر او بمانم. چند دقیقه بعد به همراه 2 تن از همکارانش و با ماشین شخصی آنها به سمت مکانی نامعلوم حرکت کردیم. با گذر از کوچه پس کوچه های متعدد مقابل ساختمانی بزرگ توقف کردیم. ابتدا تصور کردم که به سازمان اطلاعات مراجعه کردیم اما با ورود به ساختمان و مطالعه تابلوهای اعلانات متوجه شدم که به دادسرا وارد شدم. خلاصه به همراه جناب سروان به طبقه سوم رفتم و آنجا منتظر نشستیم تا شعبه رسیدگی به پرونده با ارجاع «قاضی سعید مرتضوی» مشخص شود. همینطور که منتظر نشسته بودیم افرادی را مشاهده کردم که با دستبند کمی آنطرف تر ایستاده بودند یک زن و یک مرد، به نظر می رسید که جرم خاصی را مرتکب شده باشند. در همین بین جناب سروان از من پرسید که داخل کیفم چه چیزهایی دارم من روزنامه ای که همیشه مطالعه می کنم را نشانش دادم و او گفت تا روزنامه را دراختیارش بگذارم. روی روزنامه عکس بزرگی از «زاهدی، وزیر علوم و تحقیقات» چاپ شده بود، جناب سروان با تیزهوشی (!) از من پرسید که آیا سردبیر روزنامه را می شناسم یا خیر و با اشاره دست به عکس گفت که آیا این عکس سردبیر روزنامه است...؟ من که کمی خنده ام گرفته بود خودم را کنترل کردم و گفتم نه، ایشان نیستند.
پس از 1 ساعت مشخص شد پرونده را به «شعبه یکم بازپرسی ویژه امنیت» ارجاع داده اند که در همان طبقه واقع شده بود. با ورود به این شعبه فردی به نام دادیار « ر» از من خواست تا روی صندلی که با دست نشانم داد بنشینم. بازهم ضیافت بازجویی در راه بود.... با نگاهی که به تصاویر زیر شیشه میز انداختم، اندکی دلم آرام گرفت. تصویری از کسانیکه جانشان را در راه پاسداری از آرمان ایران زمین فداکرده بودند، همان شهدای 8 سال جنگ... زنده باد ایران و زنده باد ایران و زنده باد ایران
بازجویی آغاز شد.
س: نام شما چیس
ج: ...
س: دلیل حضور خود را در مقابل سفارت توضیح دهید
ج: اعلام اعتراض خود نسبت به گستاخی بادیه نشینان

                               

بازجویی با چند سوال دیگر و پاسخ های من به پایان رسید. دادیار مربوطه دستور داد تا به همراه جناب سروان به پلیس امنیت مراجعه کنیم. پس از اینکه به پایگاه برگشتیم با گرفتن امضا از من، تعهد دادم که پس از دریافت احضاریه در اسرع وقت خود را معرفی کنم. بعد از امضا کردن تعهد نامه به بیرون از سازمان انتقال داده شدم و به من گفتند که احضار خواهی شد.
پس از گذشت 1 ماه از آنروز، به دلیل نیاز مبرم به گوشی تلفن همراه و همینطور کنجکاوی خاصی که داشتم به پلیس امنیت مراجعه کردم تا بتوانم کارم را پیش ببرم. متاسفانه جناب سروان« الف – ر» به ماموریت رفته بودند و موفق به دیدار ایشان نشدم. سر از پا دراز تر به خانه برگشتم و حدود 4 روز بعد مجددا به پلیس امنیت مراجعه کردم که بازهم موفق به دیدار جناب سروان نشدم.

با وقفه ای 2 هفته ای مجددا به پلیس امنیت مراجعه کردم و اینبار توانستم با مامور مربوطه دیدار کنم، به محض اینکه من را در مقابل دفتر خود دید با لحن نسبتا تندی پرسید چه کار دارم؟ من هم پاسخ دادم که به شماره تماسهای داخل گوشی و خود گوشی نیاز دارم و آمده ام که آنها را پس بگیرم. گفت: پرونده شما اینجا نیست و ما پرونده شما را رسید کرده و تحویل دادسرای انقلاب داده ایم. با شنیدن این جمله به سرعت به سمت دادسرای مربوطه حرکت کردم، پس از عبور از گیت های بازرسی به محل اخذ برگه تردد رسیدم. ماموری که پشت پیشخوان نشسته بود پرسید:
-کارتان چیست:
- می خواهم با دادیار « ر» صحبت کنم.
- چند لحظه صبر کنید...
پس از اینکه تلفن را برداشت و با شخصی پیرامون من صحبت کرد به من گفت گوشی را بگیرید. گوشی را گرفتم و با منشی دادیار مربوطه شروع به صحبت کردم و کل ماجرا را برایش شرح دادم. از من خواست چند لحظه منتظر بمانم. سپس گفت پرونده ای با چنین مشخصاتی اینجا موجود نیست. من بارها درخواست کردم که مجددا چک کنند ولی چیزی پیدا نشد. به سرعت به پایگاه پلیس امنیت بازگشتم و شرح ماجرا را برای جناب سروان بازگو کردم ولی ایشان بازهم منکر موجود بودن پرونده در پایگاه شدند و ابراز کردند که گوشی ها به همراه پرونده تحویل مقامات قضایی شده است.
به هر حال پاس کاری ها آغاز شده بود. از طرفی هیچ پرونده ای با نام و مشخصات من در دادسرا به ثبت نرسیده بود و از طرفی دیگر مامورین پلیس امنیت بیان می کردند که پرونده شما تحویل دادسرا شده است.
پس از اینکه حدود 12 مرتبه به پلیس امنیت و 8 مرتبه طی 2 ماه به دادسرا مراجعه کردم به این نتیجه رسیدم که مسئله پیچیده تر از اینها می باشد.
ماجرای سفارت امارات و داستانهای پس از آن جدای از اینکه فصل بسیار نوینی در دوران جوانی من باز کرد، تجربه ها و واقعیتهای گرانبهایی را برایم به همراه داشت که دراختیار دیگر دوستان هم قرار می دهم.
نگاه به این ماجرا هنگامی جنبه ی مهمتری پیدا می کند که از بالا و بعنوان یک فرد سوم آن را نگاه کنیم، نه بعنوان فردی که ممکن است محاکمه شود و به دنبال آن مجازات خاصی در انتظارش باشد.


ویژگیهای خاص و منحصر به فرد پلیس امنیت


طی مراجعات بسیار زیادی که به پلیس امنیت واقع در میدان سپاه داشتم به سیستم خاص اعتقادی و اندیشه ای کارکنان این نهاد نظامی- امنیتی پی بردم. در جلسات بازجویی هنگامی که دلیل حضورم را در برابر سفارت جویا می شدند با قاطعیت تمام تنها دلیلم را «پاسداری از ارزشهای ملی و مقابله با اظهارات نادرست اعراب» بیان می داشتم. اما با واکنش جالبی از سوی بازجوی محترم مواجه می شدم. او اظهارات مرا توجیهی برای عمل اشتباهم یعنی حضور در برابر سفارت امارات می دانست و حرفهای من را دروغ تلقی می کرد. از طرفی اعتقاد داشت که من فردی سلطنت طلب هستم(!). البته توهین و ضرب و شطمی در کار نبود و این نکته بسیار حائز اهمیت بود.
از نکات دیگری که در این سازمان به آن پی بردم، نوع پوشش آنها بود. آنها به صورت کاملا عادی لباس می پوشیدند و انگار نه انگار که نظامی هستند، برای نمونه من یکی از بازجویان را پیش از آنکه به عنوان بازجو در اطاق کارش زیارت کنم، با آبدارچی پایگاه اشتباه می گرفتم. چرا که صندل و تی شرت آستین کوتاه و دسته کلید 10 تایی که از شلوار پارچه ای او آویزان بود اصلا نشانی از یک بازجوی امنیتی نداشت!!! و شاید هم بالعکس و فقط یک بازجوی امنیتی می تواند اینگونه لباس بپوشد.
آنها افرادی بودند که با ماشینهای شخصی و پلاکهای کاملا عادی تردد می کردند و برای رفتن به ماموریتهایی که طبیعتا امنیتی بودند نیز از همان ماشینها استفاده می کردند. تمامی افرادی که در این پایگاه مشغول بودند شهرستانی بودند و به لهجه ی خاصی صحبت می کردند که خبر از سیاستهای ویژه ای
می دهد که در هنگام گزینش آنها اعمال می شود. برخوردهای آنها کاملا مغرضانه بود و اگر برایشان مجرم بودن کسی اثبات می شد با رکیک ترین الفاظ و شدیدترین رفتارها از او استقبال می شد. در یکی دو مرتبه ای که آنجا منتظر نشسته بودم با گروهی از متهمین مواجه شدم که به عنوان اراذل و اوباش دستگیر شده بودند. دمپایی، زیر شلواری و زیرپوش از انواع پوششهایی بود که بر تن این دسته از متهمین مشاهده کردم و این امر نشان می دهد در ساعات آغازین روز و در خانه های شخصی آنها را بازداشت کرده اند و بدترین برخوردها را با آنها داشتند.


ویژگیهای بازپرس پرونده در دادسرای انقلاب


همانطور که پیشتر اشاره کردم، مامور بازپرس پرونده در دادسرای انقلاب فردی به نام بازپرس « ر» بودند که فردی مسن، با ادب، با جذبه و منطقی بودند. تفاوتهای بارز در فضای دادسرا و پلیس امنیت نشان از تفاوتهای آشکار در شیوه گزینش افراد برای احراز پستهای حساس امنیتی داشت. لازم به ذکر است افرادی که جهت صدور برگه تردد در ساختمان دادسرا انجام وظیفه می کردند به بهترین حالت ممکن با مردم برخورد می کردند و کاری نداشتند که طرف آنها مجرم است یا نیست. بارها می شد که از فرد مذکور درخواست پیگیری کار را از بالا می کردم و آنها هم به راحتی انجام می دادند. شاید ذکر یک نکته برایتان جالب باشد. هنگامی که از پلیس امنیت به دادسرای انقلاب انتقال داده شدم، در مقابل درب ورودی داسرا بازرسی بدنی شدم. سرباز وظیفه ای که مسوولیت بازرسی را برعهده داشت پس از اینکه بازرسی از کیف و لباسهایم را به پایان برد به آهستگی از من سوال کرد که آیا دانشجو هستم؟ من بلافاصله با حرکت سر پاسخ مثبت دادم و تنها جمله ای که سرباز در برابر پاسخ مثبت من بر زبان آورد این جمله بود: « موفق باشی و انشا الله زودتر آزاد بشی». با شنیدن این عبارت دلم قرص شد... هیچوقت از یاد نخواهم برد... درست مثل وقتیکه مقابل سفارت، دوستانم طعم تلخ فحش و ضربه های سنگین باطوم را می چشیدند... درست مثل تصاویری که از جنگ و خط مقدم در تلویزیون می دیدم... درست مثل وقتیکه صدام را اعدام می کردند و درست مثل زمانی که سرود ای ایران را در مقابل سفارت می خواندم... هیچ کدام را فراموش نخواهم کرد...
این کلیات ماجرایی بود که در طول بهار و تابستان با آن درگیر بودم. البته بسیاری از مسائل را به دلیل ملاحظات شخصی و خاصی که شما بهتر می دانید نمی توانم شرح دهم. اما:

من ایستاده ام، با مشتی پر از نیلوفر و شقایق و یاس

من هنوز پر ز طپش ایستاده ام با گیسوانی درهم و رنگین

ایران نگاه کن، جنگل هنوز پر زطپش ایستاده است

ایران نگاه کن، ایران نگاه کن، ایران نگاه کن

تهران

30/6/87

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 20:13  توسط دادخواه  |